گم‍‌شده

گم‍‌شده -متحیّر سابق- یا هادی المضلین؛ اهدنا الصراط المستقیم
آخرین دیدگاه‌ها

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد نکن - قسمت چهارم

يكشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۰۰ ب.ظ

عرفه که نشد، مانده بود سفر اربعین. عرفه، اواخر تابستان بود و من بیکار؛ اما اربعین وسط پاییز بود و من متعهد به کار که به نظر می‌رسید هیچ جوره نمی‌شد تعطیلش کرد. علاوه بر این تمام امید من به سفر عراق، زیارت نجفش بود که می‌دانستم در این سفر، زیارت نجف آن‌گونه که باید نمی‌شود. از طرفی دلم نمی‌آمد این سفر را از دست دهم. یکی از شبهای محرم، در حین عزاداری‌ها، به امام حسین گفتم این سفر مرا بطلب، میخواهم بیایم فقط برای خودت....

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد نکن - قسمت سوم

دوشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۴۶ ب.ظ

هرچند عاشق نجف بودم؛ و این چند شب یکسره خواب نجف می‌دیدم؛ اما قبل‌تر به امام حسین گفته بودم می‌خواهم یک سفر بیایم مخصوص زیارت خودت ...بعد از چند شب پیامک دادند که:

سفر، دو طرف زمینی، رفت شنبه صبح از تهران؛ برگشت، جمعه صبح از کربلا؛ اسکان کربلاست، یک یا دو روز از کربلا نجف می‌رویم و برمی‌گردیم...

هر چه سبک، سنگین کردم، دیدم نجفش کم است؛ به دلم نمی‌نشیند؛ می‌خواستم فقط مخصوص زیارت امام حسین بروم؛ اما دلم رضا نمی‌داد؛ مشورتی کردم با خانواده؛ آنها هم چندان مایل نبودند؛ کنسلش کردم .... به همین راحتی .... بجایش، شده بودم مثل مرغ سرکنده .... بعد از آن همه خواب نجف؛ آرام و قرار نداشتم .... اما چه می‌شد کرد؟؟؟؟

هزینه سفر پانصد تومان بود، بیست و یک تومان هزینه ارسال گذرنامه به تهران شد، نزدیک پنجاه تومان هزینه بلیت رفت و برگشت به تهران بود و چند تومانی هم هزینه متفرقه ...

از طرفی آنچه در تابستان کار کرده بودم و دستمزد گرفته بودم و آنچه دستمزدم را نداده بودند و آنچه بیکار مانده بودم و .... سر جمع، چیزی نزدیک ششصد تومان دستم را گرفته بود.

نشستم یک حساب سرانگشتی کردم که دخل اینقدر بوده و خرج اینقدر بوده و به یقین رسیدم که تمام آن نزدیک ششصد تومان درآمدم، قرار است خرج این سفر کربلا شود و فقط همان نزدیک ششصد تومان درآمدم قرار است خرج این سفر شود....

و چقدر این حساب و کتاب‌ها؛ آفت است این وسط.... و هرچند خودم نوشته بودم که "تو بندگی چو گدایان به شرط مزد نکن" ....اما داشتم چو گدایان حساب و کتاب دخل و خرج می‌کردم ... غافل از اینکه دارم کار را خراب می‌کنم.

نزدیک عرفه بود؛ مثل هر روز در تلگرام ول می‌چرخیدم؛ دیدم مرا در یک گروه اضافه کرده‌اند. از عنوان گروه معلوم بود که به دردم نمی‌خورد؛ گفتم یک دوری در گروه بزنم و بعد گروه را ترک کنم؛ در حین دور زدن، با پستی مواجه شدم که متنی نوشته بود به این مضمون:

سفر کربلا، ویژه عرفه، یک سر هوایی، ...، ویژه شرکت‌کنندگان در سفرهای جهادی، پانصد هزار تومان. جهت اطلاعات بیشتر با آقای... شماره تلفن .... تماس بگیرید.... آخرین مهلت ثبت نام، امشب ساعت دوازده شب.

زنگ زدم، شرایطشان را پرسیدم، شرایطم را گفتم؛ اسمم رفت توی قرعه‌کشی؛ آخر شب شد؛ قرعه‌کشی کردند، اسمم در آمد ....

همان‌وقت بود که در همین وبلاگ پست گذاشتم که:

تو بندگی چو گذایان به شرط مزد نکن

که خواجه خود روش بنده‌پروری داند........

خطر نفوذ

شنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۴، ۱۲:۵۳ ق.ظ

قبل‌تر، که در مورد "نامیرا"ی "صادق کرمیار" نوشته بودم؛ اشاره کرده بودم به این جمله‌ی نقل‌شده از امام خامنه‌ای که:

هر کسی می‌خواهد فتنه‌ی اخیر را بشناسد، این کتاب (نامیرا) را بخواند.

دشت های سوزان - صادق کرمیار

حال که این اواخر، و پس از برجام؛ ایشان چنین جملاتی می‌گویند که:

دشمن سعی میکند در زمینهی فرهنگی، باورهای جامعه را دگرگون کند؛ و آن باورهایی را که توانسته این جامعه را سرِپا نگه دارد جابهجا کند، خدشه در آنها وارد کند، اختلال و رخنه در آنها بهوجود بیاورد. خرجها میکنند؛ میلیاردها خرج میکنند برای این مقصود؛ این رخنه و نفوذ فرهنگی است.

 نفوذ سیاسی هم این است که در مراکز تصمیمگیری، و اگر نشد تصمیمسازی، نفوذ بکنند. وقتی دستگاههای سیاسی و دستگاههای مدیریّتی یک کشور تحتتأثیر دشمنان مستکبر قرار گرفت، آنوقت همهی تصمیمگیریها در این کشور بر طبقِ خواست و میل و ارادهی مستکبرین انجام خواهد گرفت؛ یعنی مجبور میشوند. وقتی یک کشوری تحت نفوذ سیاسی قرار گرفت، حرکت آن کشور، جهتگیری آن کشور در دستگاههای مدیریّتی، بر طبق ارادهی آنها است؛ آنها هم همین را میخواهند.

و شنیدن چنین جملاتی، مصادف شد با مطالعه‌ی کتاب "دشت‌های سوزان" کرمیار؛ می‌توانم من هم بگویم که:

هر کس می‏‌خواهد نفوذ را بشناسد، این کتاب (دشت‌های سوزان) را بخواند.

البته، نه تمام ابعاد نفوذ را؛ که همان بخشی که در همین سخنانی که ذکر شد، مورد تأکید قرار گرفته....

هرچند، در این وبلاگ، قصد سیاسی نوشتن نداشته و ندارم؛ اما نمی‌توانم نگویم که در طول خواندن کتاب، چقدر ناخودآگاه، راه طی شده توسط "شیخ خزعل"، در ذهنم، مشابه راهی بمی‌نمود که این روزها، توسط "شیخ حسن" دارد طی می‌شود ... بگذریم.

بنده‌پروری

جمعه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۴، ۱۱:۱۵ ب.ظ

به قول حافظ:

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد نکن
که خواجه خود روش بنده‌پروری داند ...

شرح بماند برای وفتی دگر ...

یک کتاب وراجی!

يكشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۱۸ ب.ظ

۱- کمتر پیش می‌آید که کتابی را نیم‌خوانده رها کنم. زیاد پیش آمده که کتابی را هی فحش داده‌ام که چرا تمام نمی‌شود -بس که مزخرف بوده- و هی خوانده‌ام -مثل جلد اول خانواده‌ی تیبو-؛ یا شده که کتابی را - اواخرش- یک صفحه درمیان، یا دو صفحه در میان، یا چند صفحه در میان خوانده‌ام تا تمامش کرده‌ام -مثل جلد چهارم خانواده‌ی تیبو-؛ اما کم -خیلی کم- پیش آمده که کتابی را اصلا نتوانم تمام کنم - علی‌رغم تلاش فراوان- اما... اما هر چه کردم، هرچه به خود گفتم فقط چند صفحه دیگر مانده؛ فقط یک پنجم کتاب مانده؛ فقط یک دهم کتاب مانده ... اما ... اما هرچه کردم، نتوانستم "ابله" داستایوفسکی را تمام کنم....  علی‌رغم اینکه بی‌علاقه نبودم بفهمم بالاخره، خط داستانی کتاب به کجا می‌انجامد ... نمی‌دانم ... شاید هم ایراد از مترجم بود ...

۲- فضای کلی کتاب این‌گونه است: یک نفر نزد یک نفر دیگر می‌رود، تا با او گفتگو کند؛ کمی که گفتگو می‌کنند، ناگهان تمام شخصیت‌های دیگر داستان هم به آن‌ها ملحق می‌شوند؛ این حرف می‌زند، آن حرف می‌زند؛ یکی بی‌دلیل به خشم ‌می‌آید؛ یکی بی‌دلیل می‌خندد و بعد می‌گوید من قصد تمسخر نداشتم و معذرت‌خواهی می‌کند؛ آن‌کس که به خشم آمده می‌گوید من دیگر حاضر نیستم اینجا بمانم، اما تا پایان می‌ماند؛ و در این بین .... به هر حال ... یکی به شاهزاده می‌گوید ... درست است که شما آدم خوش‌قلبی هستید، اما یک ابله تمام‌عیارید! ... و این ماجرا یک‌ریز اتفاق می‌افتد ....

۳- کلا از کتاب‌هایی که می‌خواهند حرفشان را از طریق گفتگو میان شخصیت‌های داستان بزنند، خوشم نمی‌آید! چه ضیافت افلاطون باشد، چه ابله داستایوفسکی ...

در جستجوی مسیر

يكشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۴، ۰۴:۰۰ ب.ظ

بگذار هرچه میخواهند بگویند؛ اما "جنایت و مکافات" حکایت چون "منـ"ـی است که باور دارم راه معمول جامعه اشتباه است؛ اما رفتن راه درست بسیار دشوار است که هی باید با خودم کلنجار بروم که چه کنم؟ آیا من، مرد این راه هستم؟ آیا توان پیمودن این راه دشوار و مردافکن را دارم؟ آیا حال که این توان را در خود نمیبینم، باید بیخیال راه درست شوم و همان راهی که همه می‌روند را بروم؟

و باز همان سؤال همیشگی که «پس چه باید کرد؟»

و این وسط خانواده را چه باید کرد؟ وقتی نه میشود خانواده را رها کرد و تنهایی پیشه کرد و نه جایز است در درد و رنج حاصل از دست و پا زدن در راه درست (یا افلا به نظر درست) شریکشان کرد.

و چه پایان تلخ اما به نظر محتومی! آخرش مجبوری همان راهی را بروی که غلط میدانستیَش. همان راهی که عموم جامعه میپوید! و تنها تفاوت تو با این عموم در این است که تو 8 سال دیرتر به این راه برمیگردی! باید 8 سال مکافات انتخاب راهی که درست میپنداشتی را بپردازی و بعد؛ برگردی به همان راه عموم؛ با 8 سال عمر تباه شده! با جوانی نابود شده!

این، تمام آنچه بود که از "جنایت و مکافات" داستایوفسکی، گیرم آمد؛ و البته در هر سطر از این متن، چه فراوان ناگفته‌هایی وجود دارد که نه مجالی برای گفتنشان هست و نه حالی!

وقف اهل‌بیت

دوشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۴، ۰۵:۵۴ ب.ظ

فعلا این مطلب از کتاب "حماسۀ تپۀ برهانی" نوشتۀ "سیدحمیدرضا طالقانی" را بخوانید تا بعد ...

برادر ترکان را دیدم که بر زمین افتاده بود و ناله می‌کرد و تعدادی از برادران سعی می‌کردند او را به داخل سنگر ببرند. اما هربار که به او دست می‌زدند، از درد فریاد می‌کشید. برادر رهنما گفت: «برادر ترکان در حالی که در سطح پاسگاه در حرکت بود خمپاره‌ای درست در بین دو پای او بر زمین خورد و او را از ناحیه‌ی دوپا مجروح کرد. هر دو پایش شکسته و رگ‌های عصبی آن قطع شده است و لذا با کمترین حرکتی، درد همۀ بدنش را فرا می‌گیرد.»
حجه‌الاسلام ترکان، از ابتدای مجروح شدن، حال و هوایی شگفت‌انگیز داشت، خون زیادی از بدنش رفته و تختخوابش پوشیده از لخته‌های خون شده بود. ترکان، از لحظات اولیۀ صبح، از حالت عادی خارج شد. او که گویا سخن ما را نمی‌شنید و در عالمی دیگر بسر می‌برد، یک لحظه آرام نمی‌گرفت و در حالت اغما، بی‌اختیار سخنانی را بر زبان می‌آورد. هذیان گفتن، برای افراد مریض و مجروح طبیعی است، اما آنچه تعجب همۀ بچه‌ها را برانگیخته بود این بود که سخنان ترکان، هیچ شباهتی به هذیان نداشت. او در حالی که چشمانش بسته بود و پاسخ کسی را نمی داد، مدام حرف می‌زد و بطور پراکنده، از هر جا می‌گفت. حرفهای او شباهت کامل به یک سخنرانی داشت، گاهی احکام می‌گفت و گاهی با تلاوت آیاتی از قرآن در حالی که به تندی نفس نفس می‌زد ترجمه و توضیح آن‌ها را بیان می‌کرد. در مواردی، از نظم و استحکام سخنش، می‌پنداشتم که به هوش آمده و با تعمّق و اراده سخن می‌گوید، اما وقتی او را مورد خطاب قرار می‌دادم، در می‌یافتم که بی‌هوش است.
در این لحظه که ساعت ۳ حدود  بعدازظهر را نشان می۳داد، احساس کردم که سخنان ترکان، نظم خود را از دست داده است. او در این لحظات بسختی سخن می‌گفت و تنها برادرانی که در نزدیکی او بستری بودند، می‌توانستند سخنان ترکان را بشنوند. بدن ترکان بشدت به رعشه افتاده بود و صدای نفس‌های تند او براحتی شنیده می‌شد. در این لحظات، نوع صحبت‌های ترکان نیز فرق کرده بود. او دیگر از احکام و قرآن نمی‌گفت بلکه مثل این که با کسی سخن بگوید و به سؤالات کسی پاسخ دهد حرف می‌زد. او پس از مقداری مکث، بلی وخیر می‌گفت؛ انگار که کسی از او چیزی می‌پرسد. بار سومی که برای آب دادن، بالای سر ترکان رفتم، وقتی آب را در دهانش ریختم با وجودی که چشمانش بسته بود، با لحنی تند گفت: «بی‌انصاف، این‌قدر آب می‌دهی؟ امام حسن(ع) بالای سر من ایستاده و قدحی از آب در دست دارد و می‌خواهد به من آب بدهد، آن‌وقت تو این‌قدر به من آب می‌دهی؟». از این که ترکان، اکنون از امام حسن(ع) یاد می‌کرد، تعجب نکردم، زیرا به یاد داشتم که او در پادگان در هنگام سخنرانی، بیش از همه ازامام حسن(ع) یاد می‌کرد و ارادتی خاص به ایشان داشت و وقتی از آن امام (ع) نام می‌برد، منقلب می‌شد. بارها سجایای امام حسن(ع) و مظلومیت ایشان را از زبان برادر ترکان در ضمن سخنرانی‌هایش شنیده بودم.
لحظاتی بعد دوباره لحن سخن ترکان تغییر کرد. مثل وقتی که کسی از او سؤالی کرده باشد گفت:«خیر، نخوانده‌ام» و لحظاتی بعد گفت:«چشم، الآن می‌خوانم» و بعد شروع به خواندن نماز کرد. در همان حال که خوابیده بود، بسختی اذکار نماز را قرائت می‌کرد. گاهی در بین نماز، خاموش می‌ماند و به نظر می‌آمد که کلمات را فراموش کرده است، اما لحظاتی بعد در حالی که سر خود را به نشانۀ تصدیق، تکان میداد، دوباره به قرائت نماز می‌پرداخت. مجروحین می‌گفتند که کسی کلمات نماز را به او تلقین می‌کند. ترکان در حالی که هیچ اراده‌ای از خود نداشت، بطور دقیق و بدون غلط، دو نماز دو رکعتی شکسته به‌جا آورد. حوالی ساعت چهار بعد از ظهر بود که ترکان گفت: «چشم، الان» و سپس شهادتین را بر زبان آورد: «اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله و اشهد ان علیا ولی الله.» و آن‌گاه ذکر لا اله الا الله را به طور مکرر بر زبان آورد و در این هنگام دست راستش را بر سر گذارد و خاموش شد. تصور کردم که به حالت اغمای کامل فرو رفته است. به برادر تورجی‌زاده گفتم:«ترکان بی‌هوش شد؟» او نبض ترکان را گرفت و لحظاتی بعد، آهسته به طوری که دیگران نفهمند به من گفت: «نه، شهید شد.»

کتاب حماسۀ تپۀ برهانی نوشتۀ سید حمیدرضا طالقانی

آن زمانی که -بنا به مسئولیتی که در دانشگاه داشتم- مدام و صبح تا شب، پیگیر سخنان رهبر، تصاویرش، عکس‌هایش، فیلم‌هایش و کلا هر چه مربوط به ایشان می‌شد، بودم؛ بارها و بارها و بارها، در خواب‌هایم ایشان را می‌دیدم. از همان زمان، این فکر ناقص در من ایجاد شد که باید خود را وقف اهل‌بیت کرد تا بتوان در خواب و در بیداری، اهل‌بیت را دید و از حضور مستقیمشان بهره برد.

 اما این مطلب، نه تنها تأییدی بود بر آن فکر ناقص، که آن راکامل کرد و اوج بخشید و ارتقاء داد که جای هیچ توضیح اضافی نیست ...

و دریغ و صد افسوس از این همه عمر تلف شده.

اسماعیــــــــــــــــــــل

چهارشنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۲۱ ق.ظ

معرفت درّ گرانیست به هر کس ندهند ...
و بیچاره از من پرادعا ...

دارم روز به روز دلبسته‌ترش و مبهوت‌ترش می‌شوم ... افسوس که چقدر دیر کشفش کردم ... افسوس ...

طنز آبدار!!!

جمعه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۴، ۰۱:۲۹ ب.ظ

کتاب طنز "لاف توشک" قرار بود وقت خالیم را در قطار پر کند، ابتدایش هم انصافاً بد نبود، اما از جایی به بعد، شده بود مثل خیلی از سریال‌های تلویزیونی؛ فضاهای خالی کتاب پر شده بود از آب!!!!

منبع عکس:booki.ir

همین.

بأی ذنب قتلت ...

يكشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۴، ۰۶:۵۵ ب.ظ
بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحیمِ  إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ  وَإِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ  وَإِذَا الْجِبَالُ سُیِّرَتْ  وَإِذَا الْعِشَارُ عُطِّلَتْ   وَإِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ  وَإِذَا الْبِحَارُ سُجِّرَتْ   وَإِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ   وَإِذَا الْمَوْءُودَةُ سُئِلَتْ 
بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ ......
بماند ... و ... بگذریم ...

آبمان نیست و الا ...

سه شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۳، ۱۲:۱۲ ب.ظ

گاهی انسان، حتی کسی که خودش را داعیه‌دار دین‌داری و کاردرستی می‌داند -مثل من- حاضر است به نهایت پستی و ضلالت سفر کند. نه تنها حاضر است، که راغب است و نه تنها راغب است، که مشتاق است. تنها یک هم‌سفر می‌خواهد که راهنماییش کند و جرأتش دهد.

لطف خدا
فقط گاهی -و فراتر از گاهی- لطف خدا، این هم‌سفر را از انسان دریغ می‌کند تا هم‌چنان، افتان و لنگان، درمسیر هدایت، راه طی کند.


کاش فضای مجازی امکان بسط برخی مطالب را می‌داد؛ افسوس که این نوشته هم باید مثل بسیاری دیگر، در حدّ یک اشاره باقی بماند.

سیدِ عزیز

شنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۳، ۰۲:۱۶ ب.ظ

یکم: خوشحالم دوباره می‌بینمت؛ دلتنگت شده بودم. اصلا بی‌‌تو، انگار یک چیزیم کم بود، عجیب کم بود. مانده‌‌ام چگونه این همه مدت، بی‌‌تو، توانستم تحمل کنم. اما تو چرا؟ گیرم من بی‌وفا بودم؛ تو نباید یک سری می‌‌زدی، یک حالی می‌‌پرسیدی؟  بگذریم ... که چه وقت گله و شکایه است! خوشحالم که دوباره می‌‌بینمت ....


دوم: معمولاً کتابی با نهایتاً ۱۶۰ صفحه نوشته، درمورد زندگی‌‌نامۀ شخصیْ هرچند بزرگ، همچون سید حسن، آن‌‌هم زندگی‌‌نامۀ خودگفته، توانایی جذب مرا در نگاه اول ندارد. اما وقتی این کتاب، تنها کتاب خوانده‌‌نشده در قفسه‌‌های یک کتابخانه باشد و یک وقت نیم‌‌ساعتۀ خالی هم داشته باشم؛ اجباراً مجبورم روی بیاورم به خواندن همین کتاب؛ و دیدن یک نکتۀ کوچک در آن، کافیست تا وادارم کند به خواندن تمام یا اقلاً بخشی از کتاب. به این ترتیب، پس از حدود 4 ماه دوری از کتاب؛ "سید عزیز؛ زندگی‌‌نامۀ خودگفتۀ حجه‌‌الاسلام و المسلمین سید حسن نصرالله"  دوباره دست کتاب را گذاشت در دستم.

سید عزیز سوم: یکی از نکاتی که در کتاب جلب توجه کرد، اختلاف سطح فرهنگ (یا به قول علی، سطح حیا و غیرت) بچه‌مذهبی‌های ایرانی و غیرایرانی بود. مثلا این تکه از صفحۀ 37 کتاب:

اواحر سال ۱۳۵۷ به طور اتفاقی، با خواهر دو شیخی که با آن‌‌ها شوخی می‌‌کردم و برای آن که سر سفره‌‌شان بروم، به آنان می‌‌گفتم: "مرا در غذای خود شریک کنید، من داماد شما خواهم شد." ازدواج کردم. البته آن موقع، می‌‌دانستم که آن‌‌ها دو خواهر دارند که ازدواج نکرده‌‌اند، اما من اصلاً این دو خواهر را ندیده بودم...

بعید می‌‌دانم در جوامع مذهبی‌‌های ایرانی، کسی به‌‌خود جرأت بدهد که به صمیمی‌‌ترین دوستش، به شوخی، بگوید که با خواهرت ازدواج می‌‌کنم!


چهارم: مطلبی که من را جذب کتاب کرد این بود که:

رژیم صهیونیستی که به لبنان حمله کرد، جوّ کلی شیعیان آمادۀ نبرد نبود. شیعیان گمان می‌‌کردند تنها کسی که آن‌‌ها را از ستم فلسطینی‌ها نجات خواهد داد، رژیم صهیونیستی است! متأسفانه حتی در برخی مناطق، شیعیان از تانک‌های اشغال‌‌گران صهیونیست استقبال کردند و بر روی آن‌ها گل و برنج پاشیدند....

که یکی از دردهای دائمی حوامع مسلمین بوده و هست ... گم‌کردن دشمن اصلی، درگیر شدن به دشمنی با یک عده دشمن‌چه‌ها و در نهایت پناه بردن به دشمن اصلی جهت نابودی همان دشمن‌چه‌ها ... بگذریم ...


پنجم: یکی از مشکلات کتاب، بحث تاریخ آن است. یکی این‌‌که معلوم نیست تاریخ‌‌ها به شمسی است یا قمری یا بخشی شمسی و بخشی قمری، و دیگری نداشتن سیر تاریخی مشخص. همان‌‌طور که از متن کتاب برمی‌‌آید، نگارنده بیشتر در پی ایجاد سیر موضوعی بوده تا سیر تاریخی و همین باعث گیچ شدن من و گم‌کردن روال تاریخی وقایع برای من می‌‌شد.


ششم: در باب حزب‌الله دو نکتۀ جالب برای من وجود داشت که نمی‌دانستم، یکی این‌که حزب‌الله در ابتدا به‌عنوان شاخه‌ای از سپاه پاسداران مطرح بوده و حتی رئیس شورای مرکزی آن شخصیتی مثل علی‌‌اکبر محتشمی‌‌پور بوده. و دیگر مباحث مربوط به صبحی طفیلی که مصاحبه‌‌اش، مدتی ذهنم را به خود مشغول کرده بود.


هفتم: بخش آخر خاطرات سید، مربوط به عملیات‌های شهادت‌طلبانه، برایم بسیار جالب و درس‌آموز بود. خصوصا فرازهای آخر آن:

معمولا چند روز پیش از عملیات، فرد شهادت‌طلب برای توجیه آخر و خداحافظی، این‌جا می‌آید. در این ساعات، من چیزی احساس نمی‌کنم. احساس نمی‌‌کنم که در دنیا هستم، احساس می‌‌کنم که در عالمی دیگر هستم و و جود این شهادت‌‌طلب مرا به عالم دیگر منتقل می‌‌کند. وقتی با یک ولی ازاولیای خداوند می‌‌نشینی، ... احساسات و مشاعرت چگونه خواهد بود؟ طبیعی است که به ذهنم برسد که کاش من به‌‌جای او بودم. مَثَل ما مَثل کسی است که کلید در را دارد، و به دیگران اجازه می‌‌دهد که وارد شوند، اما خودش نمی‌‌تواند وارد شود.


هشتم: بخش آخر کتاب، با عنوان "نقش مصاحبه در تاریخ شفاهی" به نظر، وصلۀ ناجوری بر پیکرۀ کتاب است. چنین "من" "من" کردن‌‌هایی از "حمید داودآبادی" بسیار برایم عجیب بود و باعث شد ارزش کتاب، در نگاهم بسیار کاهش پیدا کند. هرچند، این بخش پایانی، هیچ نسبتی با اصل کتاب و خاطرات سید نداشت.

بعدنوشت: مطالب سایت www.moodkerbes.info هم در مورد لبنانی‌ها جالب بود!